ببین رسوای بازارم
×



ببین رسوای بازارم

سلیمانی نمی دانی چه کردی با دل زارم

سلیمانی نمی دانی چه کردی با دل زارم
که اوضاع دلم گویاست از چشمان خونبارم

دلم بیمارتر از چشم و زخمی تر ز دست تو
چرا مرهم نمی بندی بر این مجروح بیمارم

جهان در آتش و دود فراقت غرقه می بینم
نمی دانم که کابوسی است آیا، یا که بیدارم

مرا بنگر سلیمانی، بخر من را سلیمانی
اگر یوسف نیم اما ببین رسوای بازارم

تو را شرم است آنکه چون منت سودا به سر دارد
مرا شرم است سردارا پس از تو اینکه سر دارم