زیارت محبوب
×



زیارت محبوب

نمی دانم برای بار چندم است که دارم این ویدئو را نگاه می کنم

نمی دانم
نمی دانم برای بار چندم است که دارم این ویدئو را نگاه می کنم. برای چندمین بار است که دارم نگاهت می کنم. این چهره را که گویی کانون نور است. گویی نیرویی از قدس و ملکوت خطوطش را به دست با درایت صانع حُسن، بی هیچ خطایی در کارگاه ازل تراشیده است. گویا از همان ابتدا روح را با ضربان فرهادوَش نشتر عشق بر کالبد ملکوتیت دمیده اند. زانو زده ام. زانو زده ام در برابر عشق. نیستم دیگر ... هر چه هست تویی ... بر قلب بی کرانه، روانه دیدمت. و دروازه های بسته ی دل را بر فریب چشمان خونریزت گشودم. زانو زده ام در برابرت. با سری پایین و چشمانی به زیر افکنده. دستانم را نبند. که از بندها رسته ام. از حلقوم من جز تنزیه نامت نخواهی شنید، انگاه که به نام عشق می بُری ام، می بَری ام...
نمی دانی... نمی دانی چند هزار هزار بار از عمق دل در این حسرت سوخته ام که جای آقای اصغر نبوده ام. چند بار از درون فروریخته ام که مانند حسین همیشه در پشت قدم هایت خوشه های عشق را نچیده ام، از خاک راهت سُرمه نساختم و بر دیدگان دل نکشیدم. این من نیست دیگر. یک اقیانوس خالی است. با ماهی های جان داده. با خاطره ی موج ها و کشتی ها. راستش دیگر فقط حسرتم. و دیگر هیچ....
ویدئوی آقای اصغر را که می بینم می فهمم چقدر دور بوده ام از خویش. از تو. حالا یکسال است آواره ام. در این سفر. سفر در کوه ها و دشت ها و بیابان های بی آب و علف تنهایی درون. راهی ام. همیشه دردها را با راه رفتن تسکین داده ام. اما نمی دانم که حالا که خود راه شده ام چه کسی این خسته ی سنگلاخی را مرهم خواهد نهاد.
نمی دانم چند بار دیده ام این تصاویر را و چندبار دیگر توفیق زیارت محبوب را خواهم داشت. اما سرابی است چشمانت. آن شور شیرین که بر عطش می سوزاند و سوخته را بر هل من مزیدِ شراب مدامش گرفتار و سرگشته نگاه می دارد. تکراری تا بی نهایت.