شوخِ دردمندِ دُردی کش
×



شوخِ دردمندِ دُردی کش

ذره های خورشید در انفجاری سهمگین، میان سحابی های دور دست پاشیده است

ذره های خورشید در انفجاری سهمگین، میان سحابی های دور دست پاشیده است. نور در انبساطی گرم از آستانه ی کهکشان وجود خاکیت فراتر رفته است و مرزهای وجود را در می نوردد. دیگر آن ستاره ی منظومه ی خاکی نیستی. تورا رسانده اند. تو را رسانده اند. در خود فرو ریخته ای. این انقلابِ نور است. این انفجارِ نور است. و حالا تو هیچ شده ای. آن هیچ که همه است. دیدار، با مشتاقانش چنین می کند.
حالا در مرکز کهکشان، آن موجود نادیدنی شده ای با بی نهایت جاذبه. و این سیاره ی سرگردان و سرد همراه هزاران هزار جرم سرگشته و حیران ناخودآگاه در مدار تجلی ات به گردش درآمده است.
تو قلب جهانی و چشمانت قلبِ تو. آن شوخِ دردمندِ دُردی کش. آن چشم هایی که در فرودش لطافت گرمای نوازشگر خورشید را دارد و در فرازش هیبت امواج خروشان دریا را. بر تصویر صورت فلکی ات بوسه می زنم. قرص ماهت می درخشد. درد دارد دوریت. چون مارپیچ بی انجام به خود می پیچم. چاره ای نیست. درد، با مشتاقانش چنین می کند.