بوسه انفجار
×



بوسه انفجار

فاطمه عزیزم! این چند صفحه را برای تو می‌نویسم، چون می‌دانم مقدسانه مرا دوست داری

فاطمه عزیزم! این چند صفحه را برای تو می‌نویسم، چون می‌دانم مقدسانه مرا دوست داری؛ نمی‌دانم چرا این حرف‌ها را برایت می‌نویسم، اما احساس می‌کنم در این تنهایی و غربت عمرم نیاز دارم با کسی عقده دل باز کنم. آه! مرگ خونین من! عزیز من! زیبای من! عروس حجله من کجایی؟
مشتاق دیدارت هستم... وقتی بوسه انفجار تو، تمام وجود مرا در خود محو می‌کند، دود می‌کند و می‌سوزاند. چقدر این لحظه را دوست دارم.
آه... چقدر این منظره زیباست. چقدر این لحظه را دوست دارم. در راه عشق جان دادن خیلی زیباست...
خدایا! ۳۰ سال برای این لحظه تلاش کردم. برای این لحظه با تمام رقبای عشق در افتاده‌ام. زخم‌ها برداشته‌ام، این نو عروس حق من است و من او را می جویم و در انتظار او بس واسطه‌ها فرستاده‌ام. او روزی در فتح بستان مرا دید اما نپسندید، رفت. روزدیگر در سیزدهم سال 61 باز مرا دید. یک لحظه در آغوشم گرفت بوسه گرم او را هنوز بر لبم حس می کنم. اما باز رفت و روزهای دگر باز آمد و رفت. نمی دانم اگر من را نپسندید ولی چرا با لبخند پر از محبتش مرا لرزاند و به دنبال خودش کشاند. آه دلبرم، محبوبم، عشقم، گمشده ام بیا ... بیا وقت زفاف است. عروس زیبای پنهان شده ی من بیا ...
بیا دیگر طاقت و تحملم تمام شده است. در غمت به خدا هر روز می گریم ... بیا ...
چقدر این منظره زیباست! چقدر این لحظه را دوست دارم...